‏نمایش پست‌ها با برچسب www.AhmadSedaghat.com. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب www.AhmadSedaghat.com. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

مشق شب

احمد سلام
مشق شب ات را نوشته ای؟

دیریست خسته ای
دیریست در سکوت، به کنجی نشسته ای
لب بسته ای، 
از این شررستان گسسته ای
دیریست، از مرام زمان دلشکسته ای

وین گونه اند چون تو، هزاران هزارها
از کودکان شهر، 
صدایی نمی رسد
سیمرغ دلشکسته به جایی نمی رسد

از آسمان، 
برای کمک،
 سوی بندگان
دست رحیم هیچ خدایی نمی رسد

احمد، به یاد دار
جز با دو دست خویش،
این خانه خراب به سامان نمی رسد
وین روزگار سخت
                     به پایان نمی رسد

سرمشق امشب است:
این قفل با غم دل وا نمی شود
رویا بدون حادثه معنا نمی شود

تا این بساط عربده بازار باقی است
تا تیغ و تازیانه و آزار باقی است
تا دار باقی است 
هرگز نگو که فرصت بسیار باقی است
...

احمد سلام 
مشق شب ات را نوشته ای؟

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

مردی که پازل است

صد بار چید و به هم زد... نمی شود
- این کار مشکل است

در لایه های خودش گیر کرده بود
- این قطعه عقل، آن دگری روح...آن دل است
- پس آن هزار لایه مبهم چه می شوند؟
- این سعی باطل است

...
خود را رها نموده
و مانند دیگران
درباره ی شکوه جهان فکر می کند
مردی که پازل است

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

من آن جوانه سرسبزم، کنار کنده خشکیده

من آن جوانه‌ء سرسبزم، کنار کنده‌ء خشکیده
سر از سکوت برآورده، به سوی نور روییده

منم بشارت فردایی، که دشت باز بپاخیزد
و سرزمین نیاکان را، به رنگ زندگی آمیزد

منم منم که سکوتم هم، دلیل وحشت دیوان شد
منم منم که وجودم هم، ترک به عمر زمستان شد

من آن شکوه بهارانم، که با امید بیآغازد
هزاره های حوادث را، به گور خاطره ها ریزد

*
بخوان سرود بهاران را، به ضرب مطرب بارانی
برقص و مست و گل افشان شو، به سبک باد بهارانی

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

بازی باخت باخت

مردم دیگر نا ندارند
کسانی آمدند
نای مردم را دزدیدند
ناکس شدند
بازی باخت- باخت

***
در شهر بوی نا می آید
هر وقت مردم نا ندارند

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

چنان روزی نمی آید...

کسی باید بیاید، من ولیکن خوب می‌دانم، کسی دیگر نمی‌آید.

کسی باید بپاخیزد، کسی باید بنای مستبدان را فرو ریزد، و با ضحاک بستیزد، کسی باید.. کسی باید... کسی... یک روز او شاید...
کسی اما نمی آید

و تاریخ جهان یک داستان تلخ و تکراری است.
دنیا،
 کارگاه آدم‌آزاری است.
نیکی،
پاکی و اخلاق،
بیماری است.
و روح بدسرشتی در نهاد این جهان جاری است.


 می‌دانم،
گریزی نیست،
می‌دانم ...

ولی با این همه، من در خیالاتم
 تصور می‌کنم راهی برایش هست،
 طرح دیگری هم می‌شود باشد،
و خود را می فریبم،
 روزگاری را تصور می‌کنم سرتاسرش خوبی ...
و شاید واقعیت باشد این اوهام من شاید...
ولی ناگاه می‌بینم
 بدی چون سیل می‌آید
و شیطان دست می‌ساید...
خیالاتم نمی‌پاید.

فریبِ خویش آسان نیست،
 می‌دانم.
چنان روزی نمی آید،
نمی آید،
نمی آید.

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

آن مرد پر کشید...

 غربت نشسته در همه‌ی کوچه باغها
خاموش و ساکتند یکایک چراغها

مبهوت مانده اند درختان دیرسال
باور نمی کنند خبر را کلاغها

...

** آیت الله منتظری، تنها کسی بود در جمهوری اسلامی که به کشتار جوانان اعتراض کرد و هزینه سنگینش را شجاعانه پذیرفت. روحش شاد.

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

در دفاع از هموطنان سرسبز

دکتر ترکی غزل جدیدی روی وبلاگش گذاشته است که بی نظیر است.

من بر همان وزن و قافیه چند بیت نوشتم که می‌خواستم همانجا به محسن رضایی تقدیم کنم! رضایی اخیرا به گدایی و پابوسی افتاده و دیگران را هم به این کار دعوت کرده است. ولی خوب احتمال دادم شاید دکتر ترکی از اینکه از سیاسیون اسم برده شود زیاد خوشش نیاید.
در نهایت، نظرم را این‌طور گذاشتم که:
چند تا قافیه باقی مونده، با اجازه براتون تکمیل می کنم:

گدایی می‌رسد بر قلدری رو می‌زند اینجا
ندیده است او چماقی را که یارو می‌زند اینجا

هزاران سبزپوشی را که پرپر کرده، خشکانده
و فریادی را که شبها یاس و شب‌بو می‌زند اینجا

ولی حاشا که با این‌حال، پایان یابد این بازی
مگر روزی که استبداد زانو می‌زند اینجا

*** بعد یک نفر با اسم "دمپایی" وارد صحنه شد و نوشت:

ز پول انگلستان مرغ و تیهو می‌زند اینجا
سپور خسته اما کوچه جارو می‌زند اینجا

سخن‌ها از تقلب گفت و کشور را به هم آشفت
دم از چندین دروغ این بچه پررو می‌زند اینجا!

کسی که اهل قانون نیست دیکتاتور همو باشد
اگرچه پیش مردم پشت و وارو می‌زند اینجا

استاد ببخشید جسارتا شعر شما را خراب کردیم خواستیم روی این اموی ها را کم کنیم.

***من البته از ابتدا سبز نبودم، رای هم نتوانسته ام بدهم ولی بعد از انتخابات، مظلومیت و شجاعت سبزها و رهبرشان، هر انسان آزاده ای را به اعتراف و احترام وا می‌دارد. به هر حال در جوابش نوشتم:

ببخشید استاد، وقتی خواهران و برادران ما کشته می‌شوند، سکوت در برابر نوچه‌های آدمکش‌ها برای ما جایز به نظر نمی‌رسد. با اجازه جوابش را می‌دهم.

تاسف می‌خورم چون کرم و زالو می‌زند اینجا
و دمپایی می‌آید، حرف بدبو می‌زند اینجا

و مرغی قدقدی کرده است، تخمی زاده، ده زرده
به تقلیدش بسی جیک جیک، جوجو می‌زند اینجا

و مشتی کرکس و کفتار، کشور را فنا کردند
و حالا خیمه‌ای هم موش و راسو می‌زند اینجا

*** البته دکتر ترکی بحث ما را در اینجا متوقف کرد وگرنه، حرف من ادامه داشت و می‌خواستم اینها را هم در ادامه بنویسم:

خطیب جمعه می‌گوید که هاپو می‌خورد-تان، هان
موذن بانگ می‌دارد که لولو می‌زند اینجا

مفنگی، خارجی را عامل تحریک می‌داند
و استبداد حرف از سحر و جادو می‌زند اینجا

یکی پیدا شده مشتی اباطیل مکرر را
به تقلید از سخنرانان هالو می‌زند اینجا

سگِ دربار استبداد و بحث و گفتمان؟ حاشا
چماقش نیست همراهش که عوعو می‌زند اینجا

خلایق را تریلی می زند، یا بنز مد بالا
و ما را این ژیانِ سست و ریقو می‌زند اینجا


ولی ای بچه جان، از لقمه ناپاک دوری کن
که در خون جوانان، شمر پارو می‌زند اینجا

یزیدِ روزگار از جمجمه، برجی بنا کرده
محرم، وحشتی در پیکر او می‌زند اینجا
...
راستش را بخوهید این شعر می توانست حداقل بیست بیت دیگر ادامه پیدا کند. آنقدر این روزها دلم پر است که وقتی به این موضوعات می رسم، شعله از دلم به آسمان می رود.
از این سخنان تاسف بار که بگذریم، غزل جدید دکتر ترکی بینظیر است. اگر فرصتی دست دهد در آینده شرحی بر آن خواهم نوشت. غزل را در اینجا بخوانید:

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

چگونه دیگران را سر کار بگذاریم

اول: 

داشتم به این فکر می کردم که آیا می شود راه حل های عمومی برای سرکار گذاشتن دیگران پیدا کرد؟ قدیمی ها می گفتند "دنبال نخود سیاه فرستادن" یا اصطلاحاتی مثل "با آبکش آب آوردن" و ... اما اینها واقعا در دوران ما کار ساز نیست و باید روشهای خودمان را داشته باشیم.

برخی از پیشنهادهایی که به ذهنم رسید اینها بودند:

- رفع اشکالات کامپیوتری و اینترنتی. مخصوصا در مورد پسرهای سرتق و باهوش که سواد کامپیوتری اندکی دارند، حسابی جواب می دهد. از او بخواهید که اشکال ناجور و ناشناخته ای در کامپیوتر شما یا وبلاگ شما یا پرینتر و اسکنر و ... را رفع کنند. اگر مشکلی هم در حال حاضر وجود ندارد، می توانید بخواهید که یک چیزی را عوض کند. مثلا " فلانی، تو که مغز متفکر کامپیوتری می دونی چطور میشه منوی افقی کنار وبلاگم رو به منوی کرکره ای تبدیل کنم؟"

- تعریف از زیبایی، صدا، دست پخت، نظم. ببینید، انسانها به تعریف حساس هستند. شک نکنید که اگر از ده متری دختری بگذرید و زیر لب بگویید "عجب چشمهای گیرایی!" او خواهد شنید و از فردا ساعات متمادی را جلوی آینه برای کشف دلیل زیبایی چشمهایش صرف خواهد کرد و تا سالیان سال مشغول آرایش و آراستن آنها خواهد بود. خیلی ها با یک تعریف زیر لب دیگران از صدایشان، کارشان به آوازخوانی و بلکه خوانندگی حرفه ای می کشد. البته باید مراقب باشید که از چیزی تعریف کنید که بتوان برایش وقت صرف کرد. مثلا اگر وقتی مهمانی هستید، به زن صاحبخانه بگویید "عجب گلدان زیبایی دارید" فایده چندانی ندارد، چون حداکثر باعث می شود او گلدانش را همیشه در محل دید قرار بدهد. بهتر است بگویید " عجب خانه مرتبی دارید، عجب دست پخت خوبی دارید" این باعث می شود دفعه دیگر که آنجا به مهمانی بروید، او از دو روز قبل سرکار باشد تا همه چیز در بهترین کیفیت، طعم و نظم ممکن باشد.

- تا اینجا راه حل هایی برای پسرها و دخترهای جوان و خانم های جا افتاده پیدا کردیم. اما من هنوز راه حل قاطعی برای مردهای جاافتاده پیدا نکرده ام. کلا این طبقه موجودات نچسبی هستند و به سادگی نمی توان آنها را به فعالیتهای طاقت فرسا گیر داد و سرکار گذاشت. البته اگر سابقه طرف را بدانی می شود، راه حل هایی بسته به مورد پیدا کرد. آنها معمولا دوست دارند کارهایی را که در گذشته با موفقیت انجام داده اند تکرار کنند. مثلا اگر می دانید آتقی قبلا گروهبان نظمیه بوده، می توانید از او بخواهید به دلیل سوابق ارزشمندی که دارد، مسوولیت نظم دهی به بچه ها در هیات محل را برعهده بگیرد.

- در نهایت در مورد کل جامعه. این بخش از ماجرا کمی حکیمانه می شود. به نظر من اگر می خواهید کل یک جامعه را سرکار بگذارید و برای نسلهای متوالی، خواب و آرامش را از آنها بگیرید باید به آنها بگویید که تاریخی افتخارآمیز و تمدنی بینظیر داشته اند.

* * *

دوم:

دیروز دکتر ترکی، که لابد معرف حضورتان هست، شعر جدیدی در وبلاگش گذشت. این شعر را زیاد دوست نداشتم و البته بوهای مشکوکی! از آن به شامه می رسید. با این حال چند بیتی همان موقع به ذهنم رسید که برایشان در کامنت دان نوشتم و در زیر هم می آورم. در میان وبلاگهای شاعران که من بهشان سرک می کشم، وبلاگ دکتر ترکی جزو برترین هاست و امیدوارم برداشتهای ناگوار از شعر ایشان، سوء تفاهمی بیش نباشد.

السلامن علیک یا شاعر/ کرده ای شعر مذهبی ظاهر

اهل نوستالژی غم انگیزی/ از سخن های تلخ لبریزی

سر بده یک سرود روحانی / از همان ها که خوب می خوانی

داستانی که آشنا باشد/ روضه روزگار ما باشد

رفته صبر و قرار از دستم / بنده هم پای منبرت هستم
...

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

این سیه‌باز، بس نخواهد کرد...

اول: مجید، از دوستان خوشفکر و نویسندگان نیم‌نما، شعر کوتاه و زیبایی در وبلاگش گذاشته است. من هم به استقبالش رفتم و به او پاسخ دادم:

این سیه باز، بس نخواهد کرد
دوری از خار و خس، نخواهد کرد

تیرگی، همچو قیر چسبنده است
مستبد، قلچماق و یکدنده است

جامعه، مثل برج تقطیر است
جای قیر و سیاهی آن زیر است

مایعاتِ سبک، بخار شدند
اسبِ آزادگی، سوار شدند

قیر مانده است و مردم بدبخت
قیر، چسبَد به ظرف دنیا، سخت

در دلش جز تفاله و شن نیست
شستشویش به آب ممکن نیست

آبِ پاکیزه، نیست حلالش
بدتر از قبل می‌کند حالش

تیغ و تهدید هم کمی بد نیست
گرچه اندازه اش بدین حد نیست

مایعاتِ رها ز بند، بیار
از همان ها که رفته اند، بیار

تا که حلش کنند و پاک کنند
ناپدیدش  از آب و خاک کنند

میهن ما، اسیر بیماری است
راه حلش، کمی فداکاری است

*******************

دوم: مقاله ای در روزنامه اینترنتی نیم نما نوشته ام. مایل بودم دوستان بخوانند و نظر و نقدشان را در آنجا مطرح کنند. به نظرها جواب خواهم داد:  چرا ایرانیان از اختلاف‌‌‍‌نظر مضطرب می‌شوند؟

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

وقتی پدر مهلا را به سربازی بردند...


برای مهلا
دختر کوچک هادی
که پدرش را به سربازی بردند 

صبح که خورشید می‌تابه دلم همش بابامو میخواد
هی می پرسم که چرا بابام به خونه نمیاد؟

نمیدونم آدما هی چی دارن به من میگن
جنگ و سربازی چیه، خدمت و پرچم چی چی ان؟

شبا از خدا می پرسم که خدا جنگ چیه؟
بَدا رو کی آفریده؟ خدای اونا کیه؟

پیش آدمای بد بد چرا ساکت موندی؟
وقتی شیطون گولشون زد، چرا ساکت موندی؟

خدا هیچی نمیگه، اونم دلش غصه داره
توی خواب هی میبینم که از چشاش غم می‌باره

من دلم میخواد بدونم که بابام کی میرسه؟
اون که هی به من می گفت زودی میام، کی میرسه؟

دل من میخواد دوباره بابامو بغل کنم
یه دونه ماچ بزرگ از اون سر کچل کنم

***
این شعر مربوط به تقریبا یکسال پیش است. امروز لای یکی از دفترهایم پیدایش کردم. با مداد نوشته شده بود و بالایش اثر نقطه بازی های زمستان پارسال دیده میشد. خاطراتی برایم تازه شد. عکسش را اینجا می گذارم. شاید برای شما هم جالب باشد. 

وقتی پدر مهلا را به سربازی بردند...

این شعر، جفت یک شعر دیگر است که پارسال در وبلاگ گذاشتم (لینک). تردید داشتم که این یکی را که زبانی عامیانه دارد، روی وبلاگ بگذارم. خواندن شعر عامیانه سخت است و معمولا افراد عادت دارند که آن را بشنوند و وقتی آن را میخوانند احساس سبک بودن بهشان دست می‌دهد. شاید یکروز به این وبلاگ یک ابزار صوتی هم اضافه کنم و بعضی از مطالبی را که ذاتا شنیداری هستند، به حالت صوتی تبدیل کنم.


۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

خونخوار

 «هرچه ریزتر و حقیرتر،
خونخوارتر.»

پشه‌شناس می‌گفت
و تاریخدان تایید می‌کرد 

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

کـو؟

 همچو من افسرده و بیمار کو
فاش شدم، مضطربم، یار کو

محرم اسرار دلم بوده ای
راست بگو، آن همه اسرار کو؟

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

عینک دودی

 عجیبی، تیره ای، مثل نقابی، عینکِ دودی
بدلکارِ شبی، خصمِ حضورِ آفتابی، عینک دودی

دلِ اندوهگینم یخ زده
دستانِ سردم یخ زده
بر دیده، اَشکم یخ زده
دیوارهای سرد، درهای سنگین، میله های سهمگین پنجره، این کوه و دریا یخ زده
در حرف ها،  پرسشگری، تردید، اما، گرچه، آیا یخ زده
در ذهن ها، فکر و خیال و خواب و رویا یخ زده
شب، یخ زده
تب، یخ زده
این بوسه بر لب، یخ زده
خورشید، امشب، یخ زده
فریادِ یارب یخ زده

در آرزوی یک نگاه مهربان و گرم، در حسرت یک کورسو، امیدواری، روشنایی
سالها
ماندیم ما، مردیم ما، اما تو بی احساس
مثل سنگ، مثل کوه
مثل قطعه ای بیروح
سردی، در سکوتی، بی جوابی، عینک دودی
سرابی
گنگ و نامفهوم و خوابی
یک بت نامستجابی، عینک دودی

ما اهل بودنیم...

 اینگونه ابلهانه، که را دار می زنید؟
با این طنابِ دار به خود تار می تنید

هان ای طلسم‌های سیاهِ فسون و مرگ
ما اهل بودنیم، بدانید و بشکنید

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

فریاد سبز

در جدالِ تیرگی با روشنایی،
در عبور از لحظه‌های گرگ و میشِ ناجوانمردی،
ستم،
تحقیرِ انسان،
بی‌نوایی،
جاودان باد آرزوی صبحِ زیبای رهایی
سبز باد این اتحاد و آشنایی
زنده باد این هم‌صدایی

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

واقعیت را بخواهی ...

واقعیت را بخواهی این جهان وارونه است
من دلیلش را نمی‌دانم، ولی اینگونه است

تشنه هر سو می‌دود، آنجا سرابی بیش نیست
مار هرجا می‌رود، بر سرسرایش پونه است

* * *

من نمی‌دانم چرا، اما جهان سر راست نیست
راه هرچیزی از آن سمتی که او پیداست، نیست

هرکسی چیزی که می کوشد بیابد، تا که یافت
ناگهان پی می‌برد این، آنچه او می خواست، نیست

* * *

هر که کارش بیشتر، حمالی اش افزون‌تر است
آنکه بالا می‌رود، در انتها، مادون‌تر است

محتسب مست است و مست از محتسب هشیارتر
دلقک از تعزیه خوان، غمگین‌تر و محزون‌تر است

* * *

با کلاغ بد صدا کاری ندارد هیچ کس
بلبلِ زیبا و خوش خوانی؟ بفرما در قفس

با همه وارونگی‌ها، لاف شادی می‌زنند
اهل توجیهند مردم، اهل توجیهند و بس



۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

کودک درون جنگ‌پیشه‌گان

در ستادهای جنگ و کوره‌های مرگ و جوخه‌های قتل‌ِعام و حمله و کمین
پشت آن نگاه‌های خشمگین و مشت‌های آهنین و نطق‌های آتشین
در سراسرِ زمین
در پسِ نقابِ هولناکِ این عبوس‌چهره‌گانِ سهمگین، خدایگانِ خشم و کین
کودکانِ ساده‌ای نشسته‌اند.

کودکانِ ساده‌ای چنان من و شما؛ چنان تمامِ کودکانِ ساده‌ی بنی‌بشر؛
اندکی ولی غریب‌تر
وز حرارت تنورِ عشق، بی‌نصیب‌تر

بی‌امان به جستجوی آن محبتِ نیافته
در خیالِ بازگشتِ فاتحانه‌ای شکوهمند و پروقار
یا به عشق قطعه‌ای فلز، دلیلِ اندکی برای افتخار!

:با وجودِ یک ستاره در میان هفت آسمان نداشتن،
دسته‌ای ستاره بر لباس خود گذاشتن

داستانِ دردناک و ساده ایست:
کودکِ نپخته در تنورِ عشق
مردمانِ روزگار را روانه‌ی تنور می کند

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

های هِی هو هو، هوا هِی ها

دلم یک آسمانِ بی‌کران و باز می‌خواهد
دلم پرواز می‌خواهد

دلم گهگاه می‌خواهد بگوید: های هِی هو هو، هوا هِی ها
بنوشد باده از می‌ها
بکوبد مشت بر من‌ها تُوها وِی‌ها

دلم گهگاه پَر پَر می‌شود
یک چیز دیگر می‌شود
حالی به حالی می‌شود، از خویش خالی می‌شود

دلم می خواهد عصیانگر شود می گوید ابله! این همه افسونگری تا کی؟
حساب و احتیاط و حیله و سوداگری تا کی؟
زمان پَر کشیدن شد. بپر آخر. خری تا کی؟

نمی دانم، نمی دانم،
تمام عمر ما طی شد به ماندن ها و در فرسایش و تکرار، کف کردن
وِ از بیم مبادا، روز بادا را تلف کردن

دلم گهگاه پُر می‌شود از غصه - حق دارد
و باید عاقبت من را به دست عدل بسپارد

...

رها کردم جهان را با دل دیوانه پیوستم
و مشتم را گشودم تا بیفتد عقل از دستم
دل دیوانه‌ام! دیوانگی کن، مست شو، ویرانه کن...،  تا آخرش هستم!

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

حکایت سیب سرخ و برگ خشک

پای سیب، بسته است و کرم، در کمین او نشسته است
باغبان به فکر سود بردن است و مرد چاق، فکر سیب خوردن است
سیب سرخ، لحظه ای دگر تفاله است و رفتگر به فکر بردن زباله است

سرو باش و بی ثمر، ستاره باش و بی اثر، بدون رنگ و بو و خاصیت، بدون ارزش محاسبت، مکاسبت، بدون ربط و علت و مناسبت
هیچ و پوچ باش و بی فروغ و بی بها
برگ خشک باش و در هوا رها
                                      رها

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

آه...

 ای خدایگان ثروت و شکوهِ دانش و بهینه سازی زمینه‌ها، زمانه‌ها،
نرخ ارز و رشد اقتصادی و عبور از کرانه‌ها،
تا کجا شمارش خزانه ها؟

در مجله‌ها، رسانه‌ها، به جای حرف‌ها، سوال‌ها، جواب‌ها
مملو از فریب‌ها، سراب‌ها

در جوار شاپ‌ها و مال‌ها و فست‌فودها و کارخانه‌ها و کافه‌ها
چه خالی‌اند خانه‌ها

در معادلات‌تان که موی لای درزشان نمی‌رود
پس چه می‌شود شنیدن ترانه‌ها
بهانه‌ها
و گریه روی شانه‌ها