۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

ترس از ارتفاع

پل معلق
به صخره های دو سوی دره
چنگ انداخته بود
و از وحشت
به خود می لرزید

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

شهاب

 شب بود و
             یک شهاب
مشت سیاه خداوند را گشود

۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

دو پیچ

آن گوشه
پشت میز
نگاه دو ماهرو

یک خنده دوسو
یک بوس چارسو

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

عشق

عشق
بر زبان آمد
و
از دهان افتاد

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

حق با حماقت است

«  کلاغ ابله
پنیر دارد
و روباه زیرک
آرزوی پنیر »

«متخصص مدیریت زمان
که وقتش طلاست
و در ترافیک خط سرعت 
گیر کرده است
و راننده ی بی خیال تاکسی
مسافرانش را سوار و پیاده می کند
و  از او پیشی می گیرد»

« در آخرین سالهای زندگی
فیلسوفی که از ابتدای زندگی در جستجوی سعادت بوده
خود را کم سعادت تر از عوام نادان می یابد»

« استاد باهوش اما کم درآمد
به دانشجوی سفیه اما پردرآمد
رمز ثروتمند شدن را
می آموزد»

«برادر بلندپرواز
که خانه اش را فروخته تا تجارت کند
ورشکسته می شود،
و از شنیدن قیمت خانه برادر بزدل
سرشکسته»
....

بلاهت
رمز سعادت است

در بازی های زندگی
بزدل ها پیروزند

قهرمان میدان
کم تحرک ترین بازیکن است

و در جهانی که مبنای عقلانی ندارد
و در جنگلی  وحشی و خودرو که به زور لباس تمدن به آن پوشانیده اند
و منطق را -که زاده خیالبافی بشر است- به آن نسبت داده اند
باید پذیرفت
که
همواره
حق با حماقت است

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

برف

«برف
آرام آرام می بارد
و مدتها
بر فراز بالاترین قله ها
باقی می ماند»

ابر می گوید
به رگبار عجول

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

خانه

«نه
دوست ندارم به خانه بروم
هنوز می خواهم در این دشتها بازی کنم»

پسر کوچک گفت
و از نردبان مارپله پایین آمد

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

شتر پیامبر

«بی شک
شتر پیامبر
تندروترین و راهوارترین شتر زمانِ خود بود»

پدر روحانی گفت
و با بنز آخرین مدلش
از مقابل ایستگاه اتوبوس
عبور کرد

۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه

شیخ بی بند و بار

 - « از خداوندگار پنهان نیست
از شما دوستان چه پنهان است

صحنه را دیده اید، خوش باشید
شهوتم هم نشان ایمان است»

شیخ بی بند و بار می خندد
خواجه در فکر بند تنبان است

* در باب آن شیخ گل  منگلی که صحنه گشنی کردنش شهره آفاق شد.

اتحاد

«بیایید دست به دست هم بدهیم
و از تفرقه بپرهیزیم»

قطره های باران گفتند
و سیل روستا را با خاک یکسان کرد

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

قبر

«بی توجهی به خطر سل
و اسکان اموات
در قبرهای نمور »

طرفداران حقوق بشر گفتند
و در قبرستان را تخته کردند

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

با حیرت

نگاه توریست ها
با حیرت
به مسجد باستانی
و
مسجد
به توریست های برهنه

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

تشریفات

« چقدر از این تشریفات زاید بیزارم »

ماهی آزاد گفت
و از سفره ماهی دور شد

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

شکست نور

معلم فیزیک
از « شکست نور» صحبت می کرد
و جوان متعصب
دندانهایش را
بر هم می فشرد. 

۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

دیوار

بلند ترین دیوارها را
کوتاه ترین فکر ها
می سازند

۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

ژوکر

قرص ماه کامل شد
ژوکر افتاد

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

پنیر

« احمق!
من اگر پنیرخوار بودم
که اینقدر باهوش نمی شدم »

روباه گفت
و کلاغ را فریفت

مناظره

« آنچه من می دانم، تو می بینی
و آنچه تو می بینی، من می دانم»

سفرنامه می گوید
به کتاب اطلس

۱۳۸۷ تیر ۱۱, سه‌شنبه

وزیر بهداشت

« تراشیدن چند سر
با یک تیغ؟! »

وزیر بهداشت گفت
و مداد تراش را توقیف کرد

۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

سه راهی

«لعنت بر راه بدون تابلو! »

الکترون وسواس می گوید
در سه راهی برق

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

ماهواره

« آخ جون!
بالاخره ما هم ماهواره دار شدیم»

مورچه هرزه گفت
و پونز را دزدید

۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

آزمایش

«هوا سرد شده بود
دختر جوانی که در آزمایشها به سگ غذا می داد
برخلاف گذشته
شلوار می پوشید
و دیگر بزاق سگ ترشح نمی شد»

پاولف نوشت
و خودکشی کرد

۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه

جعبه سیاه

«حالا که همیشه
خلبان مقصر شناخته می شود
من چرا باید زور بزنم»

جعبه سیاه گفت
به چرتش ادامه داد.

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

لامپ کم مصرف

با پیچ و تابی عشوه گرانه
لامپ کم مصرف
از فواید لاغری می گفت
و لامپهای معمولی
از حسادت 
سرخ شده بودند

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

چشمک

«ایستادن در چهار راه،
و چشمک زدن به رهگذران!؟»

گشت ارشاد گفت
و چراغ راهنمایی را بازداشت کرد

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

صفر و یک

«حق با توست
حالا که خوب فکر می کنم، می بینم
دنیا همه اش صفر و یک است»

دوربین دیجیتال می گوید
به دوربین سیاه و سفید

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

روزهای بارانی

در روزهای بارانی
از پشت همه پنجره ها
برایم دست تکان می دهد
برف پاک کن

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

برق

برق را
دست به دست می کنند
تیرها

۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه

بهشت

« جهانی پر از آتش
آن سان که پوست انسان را می سوزاند
و شعله اش سر به ستاره قطبی می کشد»

در توصیف بهشت می گوید
پیامبر اسکیموها

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

نگاه

« فلسفه عجیبی است
هیچ چیزی در خارج از ما وجود ندارد
و جهان و همه این بازیهایش
حاصل فرایندهای ذهن ما
و بازتاب نگاه ماست»

آپارات فیلسوف گفت
و به صفحه سفید روبرویش خیره شد

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

عقده ای

« خاک بر سرت، عقده ای!
ساخته شده ای،
تا اشتباه های دیگران را به رخ شان بکشی»

خودکار قرمز شنید
و شرمنده شد

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

زورچپان

« بر سرم می کوبند
تا پیشرفت کنم»

میخ گفت
و با ضربه بعدی
در هم خمید

خاطرات

در پارکینگ ماشین های اوراقی
کامیون ترانزیت از خاطراتش می گفت
و ماشین های دیگر
از  حسرت
مچاله شده بودند

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

کم حافظه

«حافظه ام کوتاه مدت است
و نمی توانم چیزی را به یاد بسپارم
به همین دلیل 
جوان و مثل روز تولد
مانده ام»

وایت برد پیر گفت
و خراش ماژیک معمولی بر صورتش را
به یاد آورد

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

فشار

یخچال مریض
می خواست دلش خنک شود
ماتحتش سوخت

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

به چه چیزهایی می اندیشم؟

به ترجمه های نیمه کاره فکر می کنم 

به کتابی که پس از ترجمه
حتی نامش عوض شد

به حس نوستالژیک کتاب ترجمه شده

به دغدغه های مهاجرت
می اندیشم 

۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه

خجالت

« تو
با این هیکل چاق
و اندام بدترکیب
و تحرک کم
خود را قهرمان ورزشی می نامی
و خجالت هم نمی کشی»

پشه گفت
و نیش خود را در بازوی وزنه بردار
فرو کرد

۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

تزئین

وقتی فاخر ترین لباسها را به تو می پوشانند
و به بهترین نحو تزئین ات می کنند
وقتی تملق‌ات می گویند و با دیدن ات ...

شکلات بود
که نتوانست جمله اش را تمام کند

حسرت

 


«در حسرت جام شراب


در آرزوی فنجانی که چای خوشگواری را در خود جای داده است


و یا حتی لیوان آبی ساده


آه...»


 


قاروره می گوید


و از بوی تعفن


چشمانش زرد می شود


 

حسرت

«در حسرت جام شراب
در آرزوی فنجانی که چای خوشگواری را در خود جای داده است
و یا حتی لیوان آبی ساده
آه...»

قاروره می گوید
و از بوی تعفن
چشمانش زرد می شود

۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

بصیرت الهی

 «خداوند با من مهربان است
و در این تاریکی
به هرکجا نگاه می کنم
آنجا را مثل روز روشن می کند»

 چراغ مطالعه می گوید

۱۳۸۷ فروردین ۲۵, یکشنبه

تهدید

« زنجیر
از ضعیف ترین حلقه
پاره می شود»
   
حلقه ضعیف گفت
و حلقه های دیگر را تهدید کرد

۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

موجود سطحی

«موجودی سطحی
با انبوهی از اطلاعات
و مغزی پوک و سوراخ
...
بهترین نماینده دنیای جدید»

پشه گفت
و از سی دی اطلاعات
دور شد

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

در راه خدا

« در راه خدا
با نیت تقرب به او
و تبعیت از سنت فرستادگانش
و به قصد گسترش اهل ایمان»

پدر روحانی گفت
و به دختر اسیر تجاوز کرد

۱۳۸۷ فروردین ۲۲, پنجشنبه

موهبت جهل

« در سیاهی و ناآگاهی
پیش می رویم
بی آنکه مبدا را بدانیم
یا مقصدی داشته باشیم»

موش کور
به سطح زمین رسید
و از شدت نور
بی هوش شد

۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

مورچه

بچه های شرور
مورچه ها را به جان هم می اندازند

سیاستمداران پیر
سربازان را

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

مهربانی

ترازوی مهربان
بانوی فربه را
سبک وزن نشان می دهد

کیپ

«آه
دیگر شورش را درآورده ای»

نمکپاش خشمگین
آهی کشید
و سوراخ بینی اش کیپ شد

۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

مقاومت مزمن

«هر سال ما را می سوزاند
و ما هر سال بیشتر می شویم
و تا او را نکشیم
دست از مقاومت بر نمی داریم»

شمع تولد گفت
و خاموش شد

۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه

خودشناسی

«بهتر است اول خودت را بشناسی
بعد خدا را»

پزشک گفت
و توده چرکین را
از مغز پدر روحانی
خارج کرد.

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

درس

« یک گردو می کارند
و هزاران گردو
بی هیچ درد سری
به دست می آورند
چرا از طبیعت درس نمی گیری
و این تخم ها را نمی کاری»

روباه می گوید
به پرنده ساده لوح

۱۳۸۷ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

بلند و کوتاه

« بلند ترین افکار
و کوتاهترین اعمال»

قانون زندگیست

۱۳۸۷ فروردین ۱۲, دوشنبه

استقلال

« بهتر است کمی به خود بیایی
و نگذاری دیگران
حرف در دهانت بگذارند»

جوان انقلابی می گوید
به بلندگوی مسجد

آه خداوند

«این ابرها
آه خداوند هستند
در سرمای  دوران بی خدایی»

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

خار

«پس گل ات کجاست
تو که همه اش خاری»

پروانه کوچک گفت
و از کنار سیم خاردار عبور کرد

۱۳۸۷ فروردین ۱۰, شنبه

ابن سبیل

«در نهایت گرسنگی و لاغری
یتیمی و بی کسی
در راه ماندگی  و درماندگی
آمده ام
تا سهم شرعی ام را بگیرم»

پشه لاغر
 روحانی فربه را نیش زد
... و کشته شد

ابن سبیل

«در نهایت گرسنگی و لاغری
یتیمی و بی کسی
در راه ماندگی  و درماندگی
آمده ام
تا سهم شرعی ام را بگیرم»

پشه
 روحانی فربه را نیش زد
... و کشته شد

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

کار و اندیشه

«انرژی انسان
یا به فکر تبدیل می شود
یا به کار»

روحانی فربه گفت
و روستاییان فرتوت تایید کردند

۱۳۸۷ فروردین ۸, پنجشنبه

سفر

«راه به پایان رسید
اما سفر ادامه داشت
حیرت انگیزتر از گذشته»

ساروان پیر گفت
در آخرین لحظات عمر

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

هیبت

آقای رییس
با سری کچل
و شکمی برآمده
و چهره ای عبوس
دستی به پیشانی کشید
و فضولات پرنده را پاک کرد

۱۳۸۷ فروردین ۶, سه‌شنبه

آرمانگرا

«در عمر کوتاهم
 درراه آرمانهای بشردوستانه ام
از وجودِ سراسر پاک و روشنم گذشتم 

واینک قهرمانانه
آماده پروازبه دیارباقی هستم»

دستمال توالت آغشته به کثافت گفت
و به چاه فاضلاب فرو رفت.

۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه

آواز

«آواز من باش
در روزگار بی صدایی»

۱۳۸۷ فروردین ۴, یکشنبه

ریش

ریش، ته ریش، کاملا صاف
فرش، موکت، سرامیک
....
کفپوش ها هم
از ایدئولوژی صاحبخانه
پیروی می کنند

۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

گورکن

« خدا را به خاک سپردند»

گورکن می شنود
و باور نمی کند

۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه

زندگی

«تا مرگ هست
زندگی باید کرد»

روضه خوان می گوید

۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

حاجی نوروز و بابانوئل

«حاجی نوروز لاغر است و بابا نوئل چاق
 این سیاه است و او سفید
 این پیاده است و او سواره
اما...
این هدیه می گیرد و او هدیه می دهد»

پسر کوچک می گوید
بی آنکه منظوری داشته باشد

۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

پارچ

پارچ
به لیوانها آب می دهد
پرنده
به جوجه ها

۱۳۸۶ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

خانه ملت

ملتِ بی خانمان
و ازدحام مهمانان ناخوانده
در خانه ملت!

۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه

ستون ثابت

 حالا بعد از چهار سال که به این خانه قدیمی آمده ام معنای «ستون ثابت» را بهتر می فهمم. (هرچند این ستون از آنگونه که باید ثابت نبود)

حالا که دیگر کسی برای خواندن نوشته هایم نیست و من درخت تنها را می مانم که به انبوه چمن های زیر پایش نگاه می کند- بی هیچ احساسی.

آی عشق آی عشق چهره سرخت پیدا نیست..

۱۳۸۲ تیر ۱۱, چهارشنبه

بدگویی

- هر چقدر اطرافیانش را می‌سوزاند
دلش خنک نمی‌شود


ماه شبگرد
ستاره های کوچک را
دور خودش جمع کرده بود؛

و از خورشید
بدگویی
می‌کرد

۱۳۸۲ تیر ۱۰, سه‌شنبه

حسادت

درخت تنها
به انبوه چمنهای زیر پایش
حسادت می‌کند.

۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

سلام بر همگی...

سلام بر همگی!
اين وبلاگ از اول خرداد افتتاح می‌شود.
خدا حافظ همگی!

۱۳۸۱ دی ۲۰, جمعه

درباره وبلاگ

نمی دانم چه حس غریبی در بعضی از افراد برای اینکه اولین پست های این وبلاگ را ببینند وجود دارد.

متاسفانه، اولین پست ها، سال ها قبل عمدا یا سهوا از بین رفته اند و الان وجود ندارند.

اما محض اطلاع شما باید عرض کنم که چیز خاصی هم نبوده اند و در  واقع نسل های اولیه همین نوشته های فعلی با همین ساختار بوده اند. آن روز ها این نوشته ها ابتدا مدتی با نام «ستون ثابت» به صورت روزانه در روزنامه دانشجویی وقایع اتفاقیه منتشر می شد. بعدها با نام «نوشته های پریشان» و بخشی دیگر از آنها به صورت «فله ای!» در  «پیک کوی» منتشر شد.

در همان ایام آن قسمتی که نام نوشته های پریشان را بر خود داشت برنده جایزه برترین طنز دانشجویی سال 81 شد.

آن روزها من تا حدود زیادی مایل بودم آنچه در وب منتشر می شود با آنچه در نشریات مکتوب می آید یکسان نباشد. تمایلی که به سرعت از میان رفت.

نوشته های اولیه این وبلاگ البته کامنت هایی هم داشتند به مراتب بشتر از نوشته های بعدی، به تناسب فعالیت اجتماعی آن روزهای من، که از دست رفتن آنها برایم بسی تاسف آمیز تر و جبران ناپذیرتر از نوشته های خودم است.

این هم، احتمالا، آن تاریخچه ای که شما در جستجویش هستید. به غیر از دوتا پست در تیر 82، چیز دندان گیر دیگری تا اسفند 86 پیدا نمی کنید. بنابرین بهتر است مطالعه آرشیو، یا تجسس در احوالات گذشته کودک درون را از همان زمان به بعد پیگیری کنید.

الف-صاد

آذر 87
------------------------------------------------------------------------------

من چیزی برای نوشتن ندارم...

۱۳۸۱ دی ۴, چهارشنبه

هیچستان

پشت هیجستان اینجاست